متمم

وقتی برنامه ای داری در لحظه شروع کن و برای رسیدن به آخر خط به آینده نرو. باید لحظه لحظه ی زندگی را بپیمایی و زندگی کنی. حتی وقتی خطر در انتظارت است باید از لانه ی ذهنت بیرون بیایی که در غیر اینصورت نه یک بار بلکه صد بار با خطر در ذهنت رو به رو خواهی شد. حواس پنجگانه در لحظه بسیار خوب عمل میکنند. یعنی وقتی گلی را میبینی دیگر قیافه ی کسی را که دیروز با او دعوا کرده ای یا شخصی را که میخواهی با او ملاقات کنی را نمی‌بینی. وقتی دعا می‌کنی احساس امید می‌کنی زیرا ناامیدی ها را فراموش می کنی. نیاز خود را خواستن دعا نیست دعا باید دائمی باشد.
سر را توی برف کردن یعنی از ترس به لانه ی ذهن خود فرو رفتن یعنی اینکه ما دیگران را نمی‌بینیم اما غافل از اینکه همه ما را می‌بینند. ترس از اشتباه کردن و ترس از دشمن خیالی بیرون آمدن ما از ذهنمان را متوقف می‌کند. لاکپشت هم تا محیطی را امن نداند سرش را از لاک خود بیرون نمی آورد. خر که از پل میگذرد خریتش گل می‌کند و دیگر نمیخواهد که آن طرف پل را ببیند تا جایی که حتی نمی‌خواهد از پل بگذرد.
وقتی نمی‌توانیم از حس ششم و هوشمان استفاده کنیم مورد استفاده ی دیگران قرار میگیریم و رفته رفته من درونمان قربانی میشود چون عاجز میشویم از نجات قربانی درون به دنبال قربانی های بیرون میگردیم و هر روز خودمان را قربانی تر میبینیم. چون فکر دلمان نبوده ایم دلتنگ میشویم که افسردگی را به همراه دارد. ترس از آبروریزی یعنی اینکه نظر دیگران برای ما مهم است یعنی اینکه هنوز کودک هستیم. عقل مردم به چشمشان است یعنی باید ببینند تا به طرفش بروند ولی کسانی که با چشم دل می‌بینند از حس ششم و هوششان نیز استفاده میکنند و خواسته ها را به طرف خویش جذب می‌کنند. به جای کتاب خواندن، خواندن، را یاد بچه ها میدهیم. بچه ها وقتی با کتاب خواندن والدین به خواب میروند کتاب خوان میشوند. بهترین دفاع حمله است. در حالی که افراد درونگرا ترسو هستند و به لانه ی ذهن خود عقب نشینی میکنند زمانی را که صرف پول درآوردن برای آینده ی بچه ها میکنید اگر صرف خود آنها بکنید خودشان پول درآوردن را یاد میگیرند.

کسانی که پیوسته می‌گویند وقت ندارند کسانی هستند که وقت خود را به دیگران می‌بخشند با این امید که تنها نمانند. وقتی خودت را دوست نداری دلت نمیخواهد که تو را ببینند به همین جهت درونگرا شده و در لانه ی ذهن خودت پنهان میشوی ما وقت نداریم زیرا کارهای زمان حال را به آینده موکول میکنیم و در چنین حالتی لذتی از انجام آنها نمیبریم. و مرتبا کارها را به عقب می اندازیم و دیگر توان انجام آن را نخواهیم داشت. وقتی کسی را خوشحال کردی برای خوشحال کردنش در قلب خودت خوشحال میشوی.
وقتی برای کسی کاری را انجام دادی در عقل خودت انتظار تاییدیه بیرونی را داری .
ایست بازرسی ها و حساسیت ها مانع بیرون آمدن از ذهن برای وود به لحظه و حال میشوند. وقتی چیزی را که تو تجربه کرده ای دلیلی ندارد که بچه های تو هم آن را تجربه کنند وقتی نمی‌توانی حقیقت را بگویی یعنی خواسته ی عقل و قلبت با هم هماهنگ نیست هر وقت نیازی به نشان دادن خودت نبود آرامش داری امر به معروف آن نیست که بچه ها را به کارهای خوب تشویق کنیم بلکه باید کارهای خوب آنها را تشویق کنیم کسی که برای خودش وقت ندارد کار نمیکند خرحمالی میکند بعضی از مادرها بهشت را گذاشتند زیر پایشان تا دستشون برسد به جهنم و آن را بزنند تو کله ی بچه هاشون. بعضی از خانومها پول درآوردن شوهرشان را بیشتر از خود شوهرشان دوست دارند اگر خودت را دوست داشته باشی میدانی چه میخواهی اما اگر دوست نداشته باشی باید دیگران را دوست داشته باشی که تنهایت نگذارند. آدمهایی که کاری نیستند به کارشان افتخار میکنند ولی آنهایی که کاری هستند به خودشان. گاهی اوقات برای آرامش باید از حق بگذریم. بچه هایی که با پدرشان اختلاف دارند مادر نباید آنها را به طرف خودش بکشد زیرا به همان نسبت که به مادر نزدیک میشوند از پدر دور خواهند شد و این امر در آینده مشکل ساز خواهد شد.

وقتی برنامه ای داری در لحظه شروع کن